خرید بک لینک
و گهی از سر فضل و هنر آغاز کند که بگویی تو که لقمان زمانست به کار تا که از زهد و تقزز سخن آغاز کند سر و گردن بتراشد چو کدو یا چو خیار روزی از معرفت و فقه بسوزد ما را که بگویم که جنیدست و ز شیخان کبار چون بکاوی دغلی گنده بغل مکاری آفتی مزبله ای جمله شکم طبلی خوار هیچ کاری نه از او جمله شکم خواری و بس پس از آن گشت به هر مصطبه او اشکم خوار محتسب کو ز کفایت چو نظام الملکست کرد از مکر چنین کس رخ خود در دیوار زاری آغاز کند او که همه خرد و بزرگ همه یاریش کنند ار چه بدیدند یسار محتسب عقل تو است دان که صفاتت بازار وان دغل هست در او نفس پلید مکار چون همه از کف او عاجز و مسکین گشتند جمله گفتند که سحرست فن این طرار چونک سحرست نتانیم مگر یک حیله برویم از کف او نزد خداوند کبار صاحب دید و بصیرت شه ما شمس الدین که از او گشت رخ روح چو صد روی نگار چو از او داد بخواهیم از این بیدادی او به یک لحظه رهاند همه را از آزار که اگر هیبت او دیو پری نشناسد هر یکی زاهد عصری شود و اهل وقار برهندی همه از ظلمت این نفس لایم گر از او یک نظری فضل بتابند بهار خاک تبریز که از وی چو حریم حرم است بس از او برخورد آن جان و روان زوار 1094 پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر نیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگر کفر دان در طریقت جهل دان در حقیقت جز تماشای رویت پیشه و کار دیگر تا تو آن رخ نمودی عقل و ایمان ربودی هست منصور جان را هر طرف دار دیگر جان ز تو گشت شیدا دل ز تو گشت دریا کی کند التفاتی دل به دلدار دیگر جز به بغداد کویت یا خوش آباد رویت نیست هر دم فلک را جز که پیکار دیگر در خرابات مردان جام جانست گردان نیست مانند ایشان هیچ خمار دیگر همتی دار عالی کان شه لاابالی غیر انبار دنیا دارد انبار دیگر پاره ای چون برانی اندر این ره بدانی غیر این گلستان ها باغ و گلزار دیگر پا به مردی فشردی سر سلامت ببردی رفت دستار بستان شصت دستار دیگر دل مرا برد ناگه سوی آن شهره خرگه من گرفتار گشتم دل گرفتار دیگر روز چون عذر آری شب سر خواب خاری پای ما تا چه گردد هر دم از خار دیگر جز که در عشق صانع عمر هرزه ست و ضایع ژاژ دان در طریقت فعل و گفتار دیگر بخت اینست و دولت عیش اینست و عشرت کو جز این عشق و سودا سود و بازار دیگر گفتمش دل ببردی تا کجاها سپردی گفت نی من نبردم برد عیار دیگر گفتمش من نترسم من هم از دل بپرسم دل بگوید نماند شک و انکار دیگر راستی گوی ای جان عاشقان را مرنجان جز تو در دلربایان کو دل افشار دیگر چون کمالات فانی هستشان این امانی که به هر دم نمایند لطف و ایثار دیگر پس کمالات آن را کو نگارد جهان را چون تقاضا نباشد عشق و هنجار دیگر بحر از این روی جوشد مرغ از این رو خروشد تا در این دام افتد هر دم آشکار دیگر چون خدا این جهان را کرد چون گنج پیدا هر سری پر ز سودا دارد اظهار دیگر هر کجا خوش نگاری روز و شب بی قراری جوید او حسن خود را نوخریدار دیگر هر کجا ماه رویی هر کجا مشک بویی مشتری وار جوید عاشقی زار دیگر این نفس مست اویم روز دیگر بگویم هم بر این پرده تر با تو اسرار دیگر بس کن و طبل کم زن کاندر این باغ و گلشن هست پهلوی طبلت بیست نعار دیگر 1095

برچسب: نویسنده: naser تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

صاف جان ها سوی گردون می رود درد جان ها سوی هامون می رود چشم دل بگشا و در جان ها نگر چون بیامد چون شد و چون می رود جامه برکش چونک در راهی روی چون همه ره خاک با خون می رود لاله خون آلود می روید ز خاک گر چه با دامان گلگون می رود جان چو شد در زیر خاکم جا کنید خاک در خانه چو خاتون می رود جان عرشی سوی عیسی می رود جان فرعونی به قارون می رود سوی آن دل جان من پر می زند کو لطیف و شاد و موزون می رود زانک آن جان دون حق چیزی نخواست وین دگر جان سوی مادون می رود 831 هر زمان لطفت همی در پی رسد ور نه کس را این تقاضا کی رسد مست عشقم دار دایم بی خمار من نخواهم مستیی کز می رسد ما نیستانیم و عشقش آتشیست منتظر کان آتش اندر نی رسد این نیستان آب ز آتش می خورد تازه گردد ز آتشی کز وی رسد تا ابد از دوست سبز و تازه ایم او بهاری نیست کو را دی رسد لا شویم از کل شیی هالک چون هلاک و آفت اندر شی ء رسد هر کی او ناچیز شد او چیز شد هر کی مرد از کبر او در حی رسد 832 شب شد و هنگام خلوتگاه شد قبله عشاق روی ماه شد مه پرستان ماه خندیدن گرفت شب روان خیزید وقت راه شد خواب آمد ما و من ها لا شدند وقت آن بی خواب الاالله شد مغزها آمیخته با کاه تن تن بخفت و دانه ها بی کاه شد هندوان خرگاه تن را روفتند ترک خلوت دید و در خرگاه شد گفت و گوهای جهان را آب برد وقت گفتن های شاهنشاه شد شمس تبریزی چو آمد در میان اهل معنی را سخن کوتاه شد 833 مرگ ما هست عروسی ابد سر آن چیست هو الله احد شمس تفریق شد از روزنه ها بسته شد روزنه ها رفت عدد آن عددها که در انگور بود نیست در شیره کز انگور چکد هر کی زنده ست به نورالله مرگ این روح مر او راست مدد بد مگو نیک مگو ایشان را که گذشتند ز نیکو و ز بد دیده در حق نه و نادیده مگو تا که در دیده دگر دیده نهد دیده دیده بود آن دیده هیچ غیبی و سری زو نجهد نظرش چونک به نورالله است بر چنان نور چه پوشیده شود نورها گر چه همه نور حقند تو مخوان آن همه را نور صمد نور باقیست که آن نور خدا است نور فانی صفت جسم و جسد نور ناریست در این دیده خلق مگر آن را که حقش سرمه کشد نار او نور شد از بهر خلیل چشم خر شد به صفت چشم خرد ای خدایی که عطایت دیدست مرغ دیده به هوای تو پرد قطب این که فلک افلاکست در پی جستن تو بست رصد یا ز دیدار تو دید آر او را یا بدین عیب مکن او را رد

برچسب: نویسنده: naser تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 10:15

مرگ از خاطر به ما نزدیکتر خاطر غافل کجاها می رود تن مپرور زانک قربانیست تن دل بپرور دل به بالا می رود چرب و شیرین کم ده این مردار را زانک تن پرورد رسوا می رود چرب و شیرین ده ز حکمت روح را تا قوی گردد که آن جا می رود حکمتت از شه صلاح الدین رسد آنک چون خورشید یکتا می رود 824 عاشقان پیدا و دلبر ناپدید در همه عالم چنین عشقی که دید نارسیده یک لبی بر نقش جان صد هزاران جان ها تا لب رسید قاب قوسین از علی تیری فکند تا سپرهای فلک ها را درید ناکشیده دامن معشوق غیب دل هزاران محنت و ضربت کشید ناگزیده او لب شیرین لبی چند پشت دست در هجران گزید ناچریده از لبش شاخ شکر دل هزاران عشوه او را چرید ناشکفته از گلستانش گلی صد هزاران خار در سینه خلید گر چه جان از وی ندید الا جفا از وفاها بر امید او رمید آن الم را بر کرم ها فضل داد وان جفا را از وفاها برگزید خار او از جمله گل ها دست برد قفل او دلکشترست از صد کلید جور او از دور دولت گوی برد قندها از زهر قهرش بردمید رد او به از قبول دیگران لعل و مروارید سنگش را مرید این سعادت های دنیا هیچ نیست آن سعادت جو که دارد بوسعید این زیادت های این عالم کمیست آن زیادت جو که دارد بایزید آن زیادت دست شش انگشت تست قیمت او کم به ظاهر مستزید آن سناجو کش سنایی شرح کرد یافت فردیت ز عطار آن فرید چرب و شیرین می نماید پاک و خوش یک شبی بگذشت با تو شد پلید چرب و شیرین از غذای عشق خور تا پرت برروید و دانی پرید آخر اندر غار در طفلی خلیل از سر انگشت شیری می مکید آن رها کن آن جنین اندر شکم آب حیوانی ز خونی می مزید قد و بالایی که چرخش کرد راست عاقبت چون چرخ کژقامت خمید قد و بالایی که عشقش برفراشت برگذشت آن قدش از عرش مجید نی خمش کن عالم السر حاضرست نحن اقرب گفت من حبل الورید 825 برنشین ای عزم و منشین ای امید کز رسولانش پیاپی شد نوید دود و بویی می رسد از عرش غیب ای نهانان سوی بوی آن پرید هر چه غفلت کور و پنهان می کند دود بویش می کند آن را سپید ما ز گردون سوی مادون آمدیم باز ما را سوی گردون برکشید همچو مریم سوی خرمابن رویم زانک خرمایی ندارد شاخ بید بس کن و از حرف در معنی گریز چند معنی را ز حرفی می مزید این مزیدن طفل بی دندان کند گر شما مردید نان را خود گزید 826 ای خدا از عاشقان خشنود باد عاشقان را عاقبت محمود باد عاشقان را از جمالت عید باد جانشان در آتشت چون عود باد

برچسب: نویسنده: naser تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 1:04

صفحه بندی